این حکایت سرزمینی ست که نامردمان
بر روی لاله هایش آتش گشودند
و بر سر هر کویش ندایی را خاموش کردند
تا ندای آزادی جاودان باقی بماند
آیا این طنین فریاد آزادی نبود
که هر شب بر بامهایشان به گوش میرسید؟
آنان که نطفه شان به نفاق بسته شده بود
منافقش خواندند
.آزادی را
درختان سبز را به رگبار بستند
و قامتهای رعنایشان را
بر زمین افکندند
آری سرزمینی بود که در آن آزادی را دربند کشیدند
.فرزندان خلف مادران ناپاکدامن
نامقدسان رسالت شومشان را
سالها بود که به ارمغان آورده بودند
و چه نامبارک بشارتی
و چه بی شرم رسولانی
که پیغام سیاهشان را تیغ و آتش مزین نمودند
شاخه های نورسته را به زنجیر کشیدند
به گناه سبز بودن و سبز ماندن
تا بشارتشان دهند به
...تاریکی و نادانی
ولی آیا آنان نمی دانستند راز
رویش جوانه ها و روئیدن لاله ها
و نشنیده اند حکایت گذر زمستان
شاپرک
