لاغر می شوم
باز هم لاغر می شوم
بدون آنکه مرضی داشته باشم
چشمانم گود می شوند
و کمکم نمی کند هيچ
و باز لاغر تر می شوم
این بغض خفه شده مرا لال خواهد کرد
می دانم
نه تو هنوز پيش من هستی
نه ديگر غمت پيشم
تنها هيچ مانده این کنار
و من هيچ می خورم در این بی غمی
و باز لاغر تر می شوم
آنقدر که تصويرم از برابر آينه محو می شود
و تنها بخاری از يک آه بر جا می ماند
آنقدر لاغر خواهم شد که که این حلقه ی طلا هم از انگشتانم بيفتد
چه می شود؟
انقدر لاغر که حتی این لباس های زنانگی هم از تنم بیافتد
حالا من عريان و تنها
ببين
باز من ماندم و آن بغض خفه شده
آن آه هم بخار شد و مرد
من اکنون ... بدون اه ... اینجا نشسته ام
و روز به روز لاغر تر ميشوم
بدون انکه مرضی داشته باشم!
فریماه
