تبليغاتX
ایران بانو
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388

 ديشب توی  تاکسی وقتی داشتم از بيمارستان به سمت خونه بر ميگشتم طبق معمول راننده ۵ نفر سوار کرده بود.....جلو  دو تا دختر خانم و عقب تاکسی گرامی دو عدد خانم مسن و بنده حقير.

بحث مثل اينکه سر دزد و دزدی بود که آقای راننده با اون دو خانم ادامه ميداد.من و اون دو دختر خانم هم که تازه به جمعه تحليلگران روز پيوسته بوديم مدتی طول کشيد که با جو آشنا بشيم.

 ما اينطور فهميديم يکی از اون خانمو ها دستبندی گم کرده و گويا آقايی پيدا کرده و بهشون داده....

 خلاصه بحث کشيد به نون حلال و اينا و ......

يکی از اين خانوما که گويا حسابی دلش از دست ما جوونا پر بود گفت :

الهی خير نبينند....همهشون کثافتند و دزدو معتاد...

 منم مثل قيف چشمام زد بيرون .اول خواستم جوابه دندان شکنی بدم بهش(البته مثل اون جواب دندان شکن پرزيدنت محترم به دشمنان ايران اسلاميمون)

 

با خودم گفتم بی خيال بذار ببينيم چی ميشه...

اون خانم ادامه داد که:

 بله حاج آقا ببين ببين دختره را هفت من آرايش کرده ...الهی خير نبينی که.....(يه حرف زشت)و اينکه من شوهرم سی ساله رانند بيابونه و هر وقت ميمومد خونه  ميکشيدمش کنار ديوار و بوش ميکردم که يهو سيگاری چيزی نزده باشه .....

 خلاصه اون آقای راننده هم تاييد ميکرد که بله درسته و از اين حرفا...

 یه تيکه هم اومدند تو بحث نرخ کرايه تاکسی (حالا يهو اين وسط چی شد من نميدونم )

 بعد رفت (البته اون حاج خانوم نماز جمعه برو ) سراغ ما جوونای بدبخت که:

 همشون معتادند...کار نميرند ميرند دزدی....از ديوار مردم بالا ميرند (نمونه ای تازه هم از يه دزد که گويا مال شب قبل بود تو محلشون آورد)

و اينکه اين دخترا پسرای ما را از راه به در ميکنند و آخر با اين کاراشون خشم خدا را بر سرمون ميريزند(خشم خدا بد تر از وضع موجود)

 و من در تعجب که اون دو دختر جوون جلوی تاکسی که به سختی کنار هم نشته بودند  جيکشونم در نميومد....

 بگذریم ..همینطور که داشتیم نزدیک به مقصد میشدیم دیدم این حاج خانو شروع به تز دادن کرد که:

بله من یه عروس دارم محجبه ...الانم استاد دانشگاهه...البته نمیخوام پز بدم ولی همش به خاطر حجابشه...

یه عروس دیگه داشتم واول میخواست بی بند وباری در بیاره گفتم اگه بخوایی از این غلطا بکنی میزنم چاکه ....(حلا بماند کجا) و همینم شد...

 و رفت توی این بحث که چند وقت پیش دیدم رو پشت بوم (واااااااااااااااااااااااااااااااای چه نفسی داشت ...پشت سر هم میگفت)سر و صدا میاد رفتم دیدم داره از این بشقابا ...ماهوارها میذاره...آخه چند وقت بود میگفت من دلم ماهواره میخواد(حالا کی میگفت خدا میدونه ..البته بچه شون فکر کرده بستنیه)من زدم با لقد انداختمش پایین گفتم  دیگه نبینم از ان غلطا بکنیا و یه سری فحش به بانی و باعثش نثار کرد....

 اما بازهم سکوت من و اون دو دختر خانم جوون و تائیدات راننده و همراه اون خانم سخنگو هم انگار فقط بود همین....

تا اینجا که گفت من که شب و روز سر نماز و هر جا میرم نفرینشون میکنم (خدا ازش قبول کنه )

اینجا من دیگه بیشتر سوختم و پریدم وسط حرفش که خانم :

 این حرفا چیه  ؟

 .....این وسط آقای راننده هم حرفمو تایید کرد که بله...اونروزا اینقدر معتاد نبود و حالا همه معتاد شدند...

 البته منم از وضع اعتیاد تو جامعه باخبرم یه خورده ولی اینا همه را جمع میبستند که همه جوونا معتادند و همه ی اینا فلانند...

حداقل به خاطر این حرف و اون نفرینا به خودم و خواهرم بهم بر خورد و از وان خانم خواستم واسه من توضیح بده ایشون این اطلاعات را از کجا اورده:

 بعد از یکم  سکوت گفت:

 اینا را تو جلسه قرآن حاج آقا گفته.......

 دیدم به مقصد رسیدم ....کرایه را به راننده عزیز که آخر نفهمیدم کدوم طرفیه دادم و در حال پیاده شدن از تاکسی جمله همیشگی خودمو گفتم:

 (.....................)و از اون خانم خواستم به نفریناش در حق بنده تخفیف که نده هیچ از حساب دیگران هم به من واریز کنه.....

 راستی به اون خانم گفتم اگه عروست استاد دانشگاه شده حتمان چادر بهش کمک کرده اما نه برای ترفیع بار علمش......

صفحه ثابت
 نگاشته شده در ساعت 20:19  توسط فریماه.آرش.شاپرک.افسون  |