نوبت اقرار زن تا چار شد
حکم دین از رجم او ناچار شد
این گره را دست حاکم باز کرد
راز پنهان فاش در بازار شد
مومنان را شرع اول زد صلا
سینه ها شان مشرق الانوار شد
این یکی بربام شد آن بر درخت
سنگ و لعنت محض دین ایثار شد
کم کمک در دست ها نیرو نماند
شوق اندک خستگی بسیار شد
زن هنوزش نیمه جانی مانده بود
خواستارش هفت جان شد هار شد
تخته سیمانی فراز آورد و سخت
برسرش کوبید و ختم کار شد
گفتم از امداد غیبی دان که دین
با زمان همرنگ و هم رفتار شد
عصر سیمان است و عصر سنگ نیست
سنگسار البته سیمان سار شد
سیمین بهبهانی
