|
قلمم را می چرخانم تا به یاد آورم روز هایی را که در اسارت قوانین اسلامی( یا بهتر بگویم ضد زن ) بودم را بر کاغذ بیاورم. روزی را به یاد می آورم که شرفم را در برابر چنگال شغالی پیر گذاشتم. من تنها نمونه ای از هزاران زنی هستم که روزانه فریب مردان گرگ صفت را می خورند.
تا اینکه توی مسیر خونه از زندگی و گذشته و اینکه ازدواجش نا موفق بوده برام گفت.
گفت زنش مشکل روانی داره و به خاطر بچه هاش نمی تونه طلاقش بده و همین طور چون سمت مهمی داشت می گفت اگه زنش رو طلاق بده اون احترامی رو که بین همکارانش داشت از دست میده . این قدر گفت و گفت و گفت و گفت. تا اینکه فریب حرفاشو خوردم . دلم براش سوخت. بهم گفت: عقد می کنیم . عروسی رو چند سال دیگه برات می گیرم . منم باور کردم. گفت بچه الان نمی خوام چند سال دیگه حتما بهش فکر می کنم. منم باور کردم. (منظورش از چند سال اینه که بچه هاش وارد دانشگاه بشن) گفت : فردای روز عقد ازدواجمون رو ثبت می کنیم (آخه عقدمون عادی بود) منم باور کردم. گفت بعد از عقد توی محل کار پست بهتری می گیری. منم باور کردم. گفت: تو زن منی حتما هر روز بهت سر میزنم. منم باور کردم. گفت روزهای تعطیل وقتمو به طور مساوات تقسیم می کنم میام پیشت. منم باور کردم. تا اینکه چند هفته بعد از عقد بود که یه خونه اجاره کرد. منم زندگیمو شروع کردم. ولی چه زندگی؟ همش سر کوفت. همش بد بینی . همش توهین و فحش. به خودم بد کردم ولی نمی خواستم اعتراف کنم. زن فلانی بودم ولی نبودم. محل کارم می دونستن شوهر دارم. ولی چه شوهری؟
اینقدر این آقا با من بد رفتاری می کرد که همکارانم به من می گفتند به شوهرت بگو بیاد صحبت کنه شاید رفتار رئیس باهات بهتر بشه. ولی نمی دونستن که همین آقا (رئیس) شوهرمه.... به جایی رسیده بودم که همه فکر می کردن من بی کس و کارم . شوهر ندارم ازم دفاع کنه. از طرفی هم به خاطر این ازدواج خونوادمو از دست داده بودم. یه روز توی محل کار اعلام کردند افراد متاهل کپی صفحه دوم شناسنامه رو بیارن برای پرونده سازی و بیمه . من نداشتم. التماسش کردم گفتم: بی انصاف چرا با من اینطوری بر خورد می کنی. اگه یکی با دختر خودت این طور بر خورد کنه چه عکس العملی نشون میدی؟ چند بار شنیدم که خواستگار برام اومده تو محل کارم. و برای تحقیق پیش این آقا رفته بودن و همین آقای رئیس(شوهرم) با گفتن این زن از لحاظ اخلاقی خوب نیست .ردشون کرده بود. نمی گم می گفت که زنه منه. اقلا می گفت که شوهر داره . چرا باید اینطور بگه.... تا اینکه چند بار خواستم خود کشی کنم. چون راه برگشتی نداشتم. ولی نشد. از وقتی ازدواج کردم به من پول هم نمی داد. بعضی وقتا حقوق هم نمی داد.تا اینکه پسرش که اونم همون جا کار می کرد عاشق خواهرم شد . وقتی که پسرش موضوع رو بیان کرد. تا تونست منو کتک زد.گفت: با این نقشه هایی که می کشی می خوایی آبروی منو توی محل کار و فامیل ببری.این اولین بارم نبود که کتک می خوردم. عادت کرده بودم. هیچ نگفتم. فقط سکوت کردم. شاید اوضاع بهتر بشه. یادمه ه بار مجبور شد با من بیاد خرید. ولی از ترس اینکه کسی اون رو ببینه. تند و تند راه می رفت. طوری که حواسش نبود من هم هستم. وجود دارم. پاهام توی یه گودال گیر کرد. خوردم زمین. نمی تونستم بلند شم.ولی اون فقط نگام کرد . حتی بر نگشت بیاد دستمو بگیره تا بلند شم. درست مثل یه غریبه رفت. با کمک اطرافیان بلند شدم. از نظر اون من وجود نداشتم. تازه فهمیدم منو به خاطر غرایز خودش می خواسته. فهمیدم زنش مشکلی نداره
. فهمیدم غیر از من چند تا رو بد بخت کرده و همزمان با من با دخترای زیادی دوسته. هیچ عیدی من اونو نمی دیدم. توی مدت ازدواجمون همیشه زمان تحویل سال تنها بودم. 14 روز عید تنها بودم جمعه ها تنها. 4 سال بود ازدواج کرده بودم ولی یک شب هم شوهر نداشتم. باز هم سکوت کردم. خلاصه می کنم. ازش بار دار شدم . 3 ماهه بودم . گفتم این بچه پدر می خواد . بریم ازدواجمون رو ثبت کنیم. ولی می گفت من بچه نمی خوام. باید سقط بشه. از خونه فرار کرد و رفت. گفت تا بچه رو سقط نکنی خونه نمی یام. بچه هاش سر و سامون گرفته بودن. ولی اون زد زیر قولش .......... زنش بهش شک کرده بود. چند بار تعقیبش کرده بود. تا اینکه آدرس خونه رو پیدا کرد. |
اومد تو کوچه هوار کشون گفت: این زن شوهرمو اغفال کرده . اون زمان من 4 ماهه بار دار بودم. ولی اون حاضر نشد بیاد . باز هم خودشو کنار کشید. بچه رو سقط کردم. و در خواست طلاق دادم. گفتند عقدمون عادیه و باید ثبت بشه. با هزاران مکافات و گرفتن وکیل ثبتش کردم. و یه مدت بعد صیغه طلاق جاری شد. زندگیم رو تباه کردم چون زن دوم مردی شده بودم که دل نداشت. به زن به چشم یه موجودی نگاه می کرد که فقط واسه ارضای غرایز جنسی به این دنیا اومده.
گول نماز های سر وقتشو می خوردم. گول پسوند اسمش (حاج آقا) رو خوردم .به من خیلی بد کرد چون قانون پشتش بود. بعد از طلاق بهم گفت. هر کس بگه چرا طلاق گرفتی می گم. هرزه بودی . خیانت کردی. گفتم : هیچ کس باور نمی کنه. گفت همه گول دفتر و دستک منو می خورن و باور می کنن. من توی این شهر موقعیتی دارم. حرف دختری رو باور نمی کنن که معلوم نیست از کجا اومدی......
تنها شدم
ولی باز هم خوشحالم از اینکه آزاد شدم از اسارت زندگی مخفی و پر از توهین و تحقیر.....
فریماه
