تبليغاتX
ایران بانو
جمعه بیست و چهارم آبان 1387
ودرود بر من
من بلاخره دانشگاه قبول شدم....
سلام من افسون هستم.بله افسون دومین فرزند خانواده .
بدون هیچ کلاس کنکورو معلم خصوصی تونستم برم دانشگاه اونم سراسری
امروز شهریور 1379 هست و من از سه شنبه که برای ثبت نام راهی میشم رسما دانشجوی این مملکت میشم.
 

  حس عجیبی دارم....    

 قبلا چند سال خارج کشور بودم اونجا با پسرا هم کلاسی بودم اون واسم جذاب نیست ولی...
ولی اولین باره که از خانوادم جدا میشم هم واسم سخته هم جذابه. دوست دارم امتحان کنم.

بابام استاد دانشگاهه. گفته از ترم بعد منو میاره دانشگاه شیراز.آره من شیرازیم و دانشگاه تبریز قبول شدم تا حالا تبریز نرفتم.نمی دونم دوام بیارم یا نه.....
قراره با مامانم بریم ثبت نام اخه بابایی خودش باید واسه ثبت نام بره فرقی نداره ولی دوست داشتم با بابام برم به اون بیشتر وابستم.
می دونین چرا؟
ما یک خانواده 6 نفری هستیم .بابا و مامان و من و 2 تا خواهر و یک داداش.
داداشم درست بعد از من به دنیا اومده و مامان من عاشق پسره به خاطر اون من با بابام بیشتر اختم در واقع خودش هیچ وقت نخواست من باهاش صمیمی باشم.شاید این مشکلو خیلیا تو ایران دارن
چون اکثر مامانا پسر دوست دارند.


واسه من مهم نیست ولی دوست داشتم این مرحله زندگیمو با کمک بابام پشت سر بذارم.
من یک دانش اموز شدیدا درس خون و سر براه بودم ولی متاسفانه توی کنکور ضربه سختی خوردم.همش به خاطر اضطراب بود....
وقتی بیرون اومدم گفتن رتبت حتما دو رقمی هست ولی وقتی نتایج اعلام شد دیدم وای رتبه من 3664 هست.شوک بودم باور نمی کردم و بعدا فهمیدم سوالارو جابجا زدم.
خیلی بد بود حالم خراب بود.انتخاب رشته نکردم باور نمی کردم من با معدل 19.86خلاصه موندیم پشت کنکورتا یکسال دیگه شانسمونو امتحان کنیم ولی دیگه کو دل و دماغ درس خوندن....


بابام واسم کارت گرفت تا برم کتابخانه دانشگاه. میگفت بری اونجا تشویق میشی ولی بدتر شدم.
حوصله درس خوندن نداشتم ...
حوصله خانه رو هم نداشتم واسه همین ترجیح می دادم برم دانشگاه.زمان میگذشت و من بدتر میشدم تا دیدم 1 ماه به کنکور مونده و من هیچی نخوندم.

از طرف دیگه من.............
درست حدس زدین بله اولین بار بود که با یک پسر دوست میشدم
غریبه نبود از اشناهامون بود و نمی دونم از کجا فهمیده بود من میرم دانشگاه که یک روز دیدم جلوی راهم وایساده تعجب کردم. دانشجو بود دانشجوی کرمان اونجا چی کار داشت؟
رفتم جلو. سلام کرد. جواب دادم. گفت می خوام باهات حرف بزنم .گفتم خوب بزن....
شروع کرد چرت و پرت گفتن .تعجب کردم گفتم کار  نداری برم دوستام منتظرن یک دفعه گفت افسون من دوست دارم.
وای دلم هوری ریخت پایین .تا حالا کسی این حرفو بهم نزده بود.حس عجیبی بود من ازش خوشم نمیومد ولی با این وجود خوشم اومد.من فقط دنبال کتاب بودم دنبال درس !!!!!!!!!!!
ولی نه حس عجیبی بود.
گفت نظرت چیه؟گفتم در مورد چی ؟گفت من تو رو واسه ازدواج می خوام.خندیدم گفتم منو؟
من خیلی بچه نیستم !هنوز خیلی مونده به وقت شوهرم.گفت منظورم اینه که با هم باشیم تا وقتش .گفتم الان باید جواب بدم؟گفت نه شمارشو داد. گفت زنگ بزن بهم بگو و خداحافظی کرد رفت.منم رفتم پیش دوستام چقدر اون روز خندیدیم.ونا هم پیشنهاد دان از بیکاری که بهتره یک مدت خوش باش  تا چی پیش بیاد.

منم رفتم زنگ ردم گفتم که فعلا قبول یک مدت با هم باشیم تا بعد..گاهی تلفونی حرف میزدیم و هر وقت میومد شیراز منو میدید .کم کم به هم وابسته میشدیم و اون هر روز بیشتر از عشقش واسه میگفت و منو وابسته تر میکرد.بالاخره کنکور دادم بدون اینکه هیچی بخونم فکر نمی کردم قبول بشم ولی شدم.خودم باور نمی کردم.واسه انتخاب رشته انتخاب اول همرو تبریز زدم پیش خودم میگفتم شیراز اینقدر ازاده ببین تبریزکه لب مرزه ترکیه هست چه خبره.و همون تبریز قبول شدم.بالاخره بامامانم راهی تبریز شدیم......
چه شهری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای اینجا چقدر خشکه چقدر دلگیره؟! جای زیادی رو ندیدم فردا ثبت نامه... وای شب از سرما یخ زدیم با وجود اینکه 2 تا پتو کشیدم روم بازم سردم بود وای من اینجا چی کار می خوام بکنم
رفتم واسه ثبت نام......چه استقبالی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه تبریکی نه شیرینی شکلاتی یعنی واسه اینا مهم نیست ما قبول شدیم!
ولی نه اونجا دارن شکلات میدن رفتم جلو  اوه خدای من از دانشجویان جدید ورودی که می خوان عضو بسیج بشن استقبال میشه یعنی بقیه ادم نیستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

نه حتما؟؟؟؟کلی فلش و نوشته را دنبال کردیم تا بلا خره رسیدیم به قول خودشون محل ثبت نام دم در دیدم کلی دختر دارن گریه می کنن پسرا هم دارن اون ور بهشون میخندن؟
چی شده؟هیچی یکی جوراب نداشت یکی با روسری اومده یکی لاک زده و...
ای وای مگه دبیرستانه ؟چرا گیر میدن ؟از همه تعهد گرفتن بعدا اجازه ثبت نام دادن ..خوبه مامانم بود زود جوراباشو داد من پوشیدم از کیفش واسم مقنعه در اورد روسریمو عوض کردم.
خدا به دادمون برسه.لاکامو چی کار کنم.دلو زدم به دریا.اقا لطف کرد فقط تذکر داد دیگه تعهد نگرفت.
رفتیم دانشکده خودمون واسه انتخاب واحد دانشکده ما اولین دانشکده بود.وارد دانشکده شدیم.جا خوردم دو طرف کریدور دانشکده کلی پسر در انواع مختلف ریختای مختلف نشسته بودن رو ی شوفازها
و مثل گرگی که منتظر شکارشه به دخترای ورودی نگاه میکردن.
باور کن تا سایز لباس زیر همرو تو همون لحظه در میاوردن.وای داخل دانشکده چه خبره یعنی من باید این محیطو تحمل کنم.رفتیم انتخاب واحد کردیم خسته بودیم گفتن ته سالن طبقه پایین بوفه هست با مامانم رفتیم کمی استراحت کنیم.ای وای چه دودی میاد بالا مگه قهوه خونست .رفتیم داخل بخش خانمها و اقاییون جداست ولی اینقدر سیگارو صد جور زهر مار دیگه اونجا میکشیدن که قابل ایستادنم نبود چه برسه بشینی نفسی تازه کنی.
پشیمون برگشتیم بالا مامانم گفت کم کم دارم پشیمون میشم رفت به بابام زنگ زد بابام گفت  ثبت نامش کردی 2 سال محروم میشه بذار یک ترم بره بعدا انتقالیشو میگیرم میارمش شیراز
عصر با مامانم رفتیم بازار تبریز..ای وای همه زنای این شهر چادری هستن ببین چه طور به ما نگاه می کنن.باور کنین یک لحظه ترسیدم.من چه طور اینجا بیام بیرون
؟؟

بلاخره مامانم رفت.منم رفتم خوابگاه.اتاق ما طبقه سوم بود وای باور نمی کردم؟؟؟؟؟؟؟؟
یک اتاق که یک فرش 6 متری هم توش جا نمیشد اونم چی واسه 4 نفر . دو تا تخت داشت 3 تا کمد دیواری اصلا معلوم نبود این اتاق واقعا مال چند نفر بوده؟
خوب دیگه چاره ای نیست باید ساخت.هم اتا قی هام هنوز نیومدن من تنهام.خوابگاه دانشگاه تبریز داخل خود دانشگاه هست روی کوهای زعفرانیه دورو برش کلا خالیه کوه هست با کلی سگ و گربه که بطور مسالمت امیز زندگی میکنن من حتی خرگوشم دیدم.خودش حیات وحشیه...
وسایلمو مرتب میکنم ای وای وسایل من که از این اتاق بیشتره؟؟؟؟
یک کمد واسه خودم بر می دارم .بلاخره من اولین نفرم البته فکر میکردم. در یکی از کمدها قفل شده و کلیدشو بردن یعنی یکی بوده و رفته.تختها دو طبقه است من نمی تونم روی اینا بخوابم .اشکم داره در میاد ای خدا چی کار کنم؟؟؟
همین موقع در اتاقو میزنن> تعجب کردم درو باز کردم دیدم چند تا دخترن اومدن  داخل گفتن داری گریه میکنی؟
گفتم اره بابا من چطور اینجا زندگی کنم ؟ جا واسه منم نیست اون  وقت 3 نفر دیگه هم میان دلم واسه خانوادمم تنگ شده بود

اونا هم شروع کردن کمک کردن کلی گفتن و خندیدن تا کمکم دیدم نه زیادم بد نیست شاید بتونه خوبم باشه شب غذا نداشتیم  دانشگاه گفته از شنبه غذا میده وای چه مصیبتی
2 تا از بچه ها قبول کردن برن واسه همه غذا بگیرن بیارن همه پولامونو دادیم و اونا رفتن تا برمیگشتن اتاق منو مرتب کردیم یکیشون همشهریم بود خندید گفت مشخصه تا حالا کار نکردیخجالت کشیدم گفتم در عوض اشپزی بلدم...
اره اشپزی من عالی بود چون شکمو بودم یاد گرفته بودم مامانم نمی ذاشت کارگرمون شبا شام درست کنه میگفت چاق میشین واسه اون وقتی اونا میرفتن می خوابیدن من میرفتم اشپزخونه غذا درست میکردم می رفتیم با سارا خواهر کوچولوم می خوردیم از اونجا بلد بودم
شام رسید شروع کردیم به شام خوردن کم کم وقت خواب بود بچه ها پیشنهاد دادن برم اتاق اونا بخوابم چون تنهایی می ترسیدم...
منم از خدا خواسته رختخوابو انداختیم زمین و خوابیدیم همه با هم چقدر خندیدیم

اونا 4 نفر بودن نادیا که همشهری خودم بود الهام شیرازی بود ولی تهران زندگی میکردو رعنا سبزواری بود و شبنم ارومیه.این شبنمه خیلی خوشکل بود خیلی.  شب اونجا موندم کلی خوش گذشت کلی گفتیمو خندیدیم نزدیکای صبح بود که خوابیدیم.تقریبا ظهر بود که بیدار شدم
رفتم اتاقمون دیدم هم اتاقیام اومدن ..وای چه لعبتایی!!!!!!!!!!!!!!
یکیشون شمالی بود یکیشون تهرانی بود البته مال کجای تهران نمیگم یکیشونم مال دهات همون طرف
اون جوری بودن که وقتی منو با تاپ و شلوارک دیدن یکجوری به من نگاه کردن انگار ... دیدن
وای من چطور با اونا بسازم
داشتن برنامه کاری میریختن که کی کدوم روز جارو کنه کدوم روز ظرف بشوره.........
وای یعنی من جارو کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اونم با جاروی دستی!!!!!!!!!

 

ادامه دارد....

 

افسون

صفحه ثابت
 نگاشته شده در ساعت 13:39  توسط فریماه.آرش.شاپرک.افسون  |