هميشه آرزوي اين را داشت بهترين باشد. در آينده همسري نمونه و مادري تمام عيار و هنرمند باشد.سعي کرد تمام هنرها و همه دانشه را ياد بگيرد . هميشه ميگفت : دوستانم اشتباه کرده اند که هيچ ياد نگرفتند . در زندگي حتمان مشکل پيدا ميکنند در برخورد با شوهرانشان.پس بايد همه چيز را ياد بگيرم. وقت زياد است براي ازدواج . نبايد از هيچ مردي کم بياورم. روزها و شبها پي در پي آمدند و رفتند و او مشغول يادگيري هنرها و دانشها بود . فرزندان دوستانش بزرگ شدند و او هنوز در پي يادگيري بود ؛تا اينکه حس کرد تقريبان همه چيز را مي داند . او يک هنرمند موفق بود اما طعم داشتن فرزند و همسر را از ياد برد .
دو:
رئيس فرياد زد : مواظب باش پرت به پرم گيره وگرنه کلاهمان توهم ميره . لرزشي غريب در اندامش حس کرد .
:اگه دندون خراب بشي ، ميکنمت ميندازمت دور ..
معاون رئيس به آرامي در گوشش گفت : حاجي وقتي ميگويد ماست سياهه بگو سياهه تا باهات کنار بياد .اشک در چشمانش حلقه بست . با خود گفت : پس شعور من چه ميشود ؟ لحظه اي فکر کرد يادش نيامد حتي يکبار هم پدرش با او اينگونه رفتار کرده باشد . سعي کرد محکم باشد . جلوي آمدن اشکها را گرفت . يا گرفته بود گريه کردن دربرابر مردها ضعف است .رئيس از اتاق بيرون رفت و در را با صداي وحشتناکي بست .روي صندلي نشست . سرش را روي ميز گذاشت و گريه کرد .
سه:
مردش نگاهي به ساعت انداخت : کجا بودي تاحالا ؟ الآن وقت اومدنه؟ ميخواست به خودش مسلط باشد .بي آنکه حرفي بزند ،لباسهايش را درآورد . به چوب رختي آويزان کرد . به سمت آشپرخانه رفت تا غذايي را که ظهر آماده کرده بود، گرم کند براي شام .
مردش با مشت روي ميز کوبيد : مگه با تو نبودم ؟ کدوم قبرستوني بودي؟ خيلي آرام گفت: خودت ميدوني که هر هفته پنج شنبه ها انجمن ادبي ميرم . قابلمه را روي اجاق گذاشت و زيرش را روشن کرد . مردش فرياد زد : بي خود ديگه نميري . اسمش را ميگذاريد انجن ادبي ، با هزار مدل اراذل ميشينيد و ميخنديد و خدا ميدونه ديگه چه غلطي ميکنيد ؟ عصبي شد : اين حرفها چيه ميزني ؟تو که خودت چندبار باهام اومدي . ميدوني غير از نقد کتاب کار ديگه اي نمي کنيم .
: زن فلاني را هم توي اين جلسه ها با چند تا ... - استغفرالله – مست پيدا کردند تازه داشتند سيگارم ميکشيدند . زن کلافه شد : مطمئني توي اين جلسه ها بوده ؟ يا جاي ديگه اي ؟ اين حرفها دروغه ، بي خود باور نکن . مردش فرياد زد: وقتي مي گم ديگه نميري يعني نميري . حرف زيادي موقوف . قابلمه ي غذا روي هوا چرخي خورد و کف آشپزخانه پهن شد .
محبوبه جعفرقلی.
