تبليغاتX
ایران بانو
چهارشنبه هشتم آبان 1387
درود
دادگاه -داخلی-روز
-چرا از خونه فرار کردی؟
-تو خونه همش منو میزدن.
-خوب یعنی هر کی تو خونه کتک خورد باید فرار کنه؟
-سکوت
-اسمت چیه؟
-بتول
-خوب بتو ل خانم دختری یا نه؟
-نه
-چرا ؟
-تو بندر عباس با یه پسری آشنا شدم....
-چه طوری؟
-چندتا پسر مزاحمم شدند اون منو نجات داد.
-همین راحتی .چون نجاتت داد......
-سکوت بتول

پارک-خارجی-روز
-آقا نیا تو کادر فیلم برداری
-چی میگی ؟
-میگم فیلم برداری برو کنار
-برو بینیم بابا .حالا چه فیلمی هست؟
-در مورد دختراست
- خوب که چی؟
-نظرتو در مورد دخترا میگی؟
-خوب من قربونشون میرم .نازن فدای همشون جیگرند.
-تو خودت خواهر داری؟
-خوب .منظورت؟
-هیچی . اونا میزنی؟
-آرخ. خوبم میزنمش.
-واسه چی؟
-خوب از خونه میره بیرون با نامحرم حرف میزنه .یه کارایی میکنه که نباید بکنه
-چه کارایی ؟یعنی از خونه نباید بره بیرون؟
-نه .کی گفته .دختر باید بشینه تو خونه تا شوهر که کرد بره خونه ی شوهر.
-کی اینو گفته ؟
-آقام گفته.مگه شما نمیدونی .
ـ.......

دادگاه -داخلی-روز
-تو خونه  کی بیشتر میزدت؟
-بابامو برادرم.


صدای تلفن:
الو سلام علیکم .خوبی شما .
بله حتما .خواهشض میکنم .باشه سفارشتونو پیش ....میکنم
شما برید .خیالتون راحت......

ـخوب نگفتی چرا میزدندت؟

-سکوت

 

پارک-خارجی-روز

دختری روی صندلی نشته است با یک کاپشن قرمز اسپرت و یک کیف و ساک ورزشی کوچک کنار دستش.

دلشوره ی عجیبی دارد.نزدیکش میشوم  و اجازه میخواهم کنارش بشینم.با لبخند پاسخ میدهد و تایید میکند.

مینشینم و سلام میکنم .جواب میدهد.

 

ازش میپرسم :

-ورزشکاری؟

-بله؟؟

-چه ورزشی؟

-سکوت

-متوجه میشوم که پنهان میکند

-از خونه فرار کردی؟

-سکوت

-خوب سکوت علامت درستی حرف من است درسته؟

-سرش را تکان میدهد به نشانه آری

-ناگهان مانند پتکی بر سرم که گویا خواهر تنی من است...

 

 

داخلی –دادگاه –روز

 

قاضی با صدای بلند :

-میخوای بری خونه یا نه؟

-نه ...من دیگه نمیخوام .......

-چرا نمیری؟

-خوب اگه برم بازم منو اذیت میکنند من دوباره فرار میکنم

-خوب میفرستیمت بهزیستی

-سکوت

بلند شو برو میفرستم بهزیستی تا یاد بگیری دیگه نباید فرا رکنی و جوونای مردم را از راه بدر کنی!!!!!

 

-سکوت

قاضی با صدای بلند تر از دفعه قبل:

-نفر بعد

ادامه دارد......

 

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود ...

و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
پنهان بود ....

........ ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
وان یک ... گوشه ای دیگر
« جوانان » را ورق می زد .......

برای آنکه بیخود ...های و هو
می کرد و ..... با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می
داد ......

با خطی خوانا به روی تخته ای کز
ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
« یک با یک برابر هست ...»

از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفرباید بپاخیزد
به آرامی سخن سر داد :

تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...

معلم
مات بر جا ماند .

و او پرسید :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ....
آیا باز ......... یک با یک برابر
بود ؟


سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!

معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود .

و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود ...
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود ... !؟؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،
چون قرص مه می داشت
بالا بود ....
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ... !؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
این تساوی زیر و رو می شد !!!

حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود ...

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟

یا چه ﮐس دیوار چین ها را بنا
می کرد ........؟

یک اگر با یک برابر بود ...!
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود .....
پس چه ﮐس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش
بنویسید :

یک با یک برابر ....
نیست ........

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود ...

و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
پنهان بود ....

........ ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
وان یک ... گوشه ای دیگر
« جوانان » را ورق می زد .......

برای آنکه بیخود ...های و هو
می کرد و ..... با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می
داد ......

با خطی خوانا به روی تخته ای کز
ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
« یک با یک برابر هست ...»

از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفرباید بپاخیزد
به آرامی سخن سر داد :

تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...

معلم
مات بر جا ماند .

و او پرسید :

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ....
آیا باز ......... یک با یک برابر
بود ؟


سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!

معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود .

و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود ...
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود ... !؟؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،
چون قرص مه می داشت
بالا بود ....
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ... !؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
این تساوی زیر و رو می شد !!!

حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود ...

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟

یا چه ﮐس دیوار چین ها را بنا
می کرد ........؟

یک اگر با یک برابر بود ...!
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود .....
پس چه ﮐس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش
بنویسید :

یک با یک برابر ....
نیست .........

صفحه ثابت
 نگاشته شده در ساعت 11:49  توسط فریماه.آرش.شاپرک.افسون  |